خداوند با توست فرزندم
چه حس قشنگی بود شب جمعه دوم فروردین ساعت 12 شب.
لحظه تولدت، انگار یه عالمه فرشته دور و برم بود. خیلی راحت و آروم بودم.
در حالی که داشتم تو اتاق ریکاوری استراحت میکردم تا به بخش منتقل بشم نگاهم به
دریچه باز پنجره افتاد و آسمون آبی و چند تا تیکه ابر سفید خوشگل. اون موقع بود که تموم
وجودم شور و هیجان و عشق شد و گفتم: خدایا شکرت.
امیرمحمدم. این خدایا شکرت رو هیچ وقت یادم نمیره چون همه وجودم اونو فریاد زد و نه
زبونم و اینو حس کردم.
پسر قشنگم. الان روی تختت آروم خوابیدی

الان ما دیگه یه خونواده شدیم و همه دوستت دارند.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


خداوند با توست فرزندم
